بنیاد بزهکاری، به اصالت توارث قائل شده اند و بزهکاری را تابع قوانین وراثت معرفی می کنند.
بنا به دیدگاه این گروه از محققان، ژن های بزهکاری که از نوع غالب نیز می باشد، از راه رابطه جنسی والدین بزهکار با یکدیگر به فرزندان آن ها انتقال پیدا می کند و فرزندان آن ها به رغم میل باطنی خویش این پدیده جبری و میراث تحمیلی را از لحظه ولادت، با خود به همراه دارند و به دلیل ظهور منش انسان های وحشی در آن ها، سیر قهقرایی پیدا می کند و از مسیر« تکامل انواع» باز خواهند ایستاد. پذیرش این موضوع از طرف آن ها باعث شد فرزندان مزبور را مسلوب الاراده فرض کنند و بگویند: این گونه از فرزندان، بدون این که آزادی اراده در انتخاب یا عدم انتخاب رفتار جنایی داشته باشند، به صورت قهرآمیز از گهواره تا گور مرتکب جنایت خواهند شد.
“سزارلمبروزو” بنیان گذار انسان شناسی جنایی و پدر مردم شناسی جنایی به سال (1909- 1835) در اثر معروف خود، « مرد جنایتکار»فرضیه «تیپ جنایی» و« جانی مادرزاد» را مطرح کرد.
لمبروزو در تبیین جرایم بر روی ادراکات زیستی جسم بزهکار کارکرد. وی اعتقاد داشت که یک تیپ جنایی وجود دارد که از نظر پزشکی قابل تشخیص است؛ زیرا این تیپ، آثار و نشانه هایی از جنبه آناتومیک، فیزیولوژیک و روانشناسی در بر دارد. وی معتقد بود میان نقص خلقت و ارتکاب جنایت، رابطه ی بسیار نزدیک وجود دارد و جنایت کار، نوع به خصوصی است که بین دیوانه و حیوان وحشی قرار دارد یا نوعی از انسان های پست اعصار اولیه بشر است که خصوصیات مشخص تشریحی را دارد؛ مانند شکل گوش یا حجم فوق العاده فک پایین، پیشانی پهن و … . وی عقیده داشت که چنین آدمی با حکم طبیعت یا سرشت به سوی جنایت کشانده می شود و بزهکاران در اثر این نارسایی های جسمانی که از اجداد خود به ارث برده اند مرتکب جرم می شوند و درواقع آن ها را بازمانده های ژنتیکی شکل های قدیمی تر بشر می دانست. وی جانی مادرزادی را حیوان درنده ای که فاقد اراده آزاد آدمی است، محسوب میکرد.
دکتر “فرانتز ژزف گال” پزشک آلمانی و خالق جمجمه شناسی می پنداشت که: « غرایز جنایتکارانه با جسم انسان به وجود می آید و با تشریح و تطبیق جمجمه انسانی، این موضوع را می توان ثابت کرد.»
تحقیقات لمبروزو مقدمه ای بر نگرش تجربی و علمی نسبت به پدیده ی مجرمانه بود اما تاکید بیش از حد او بر عوامل زیستی به ویژه در رابطه با بزهکاری زنان نمی تواند قابل دفاع باشد. فرضیه ی لمبروزو با تلاش های بعدی، مورد نقد قرار گرفت و تعدیل شد و سرانجام به نظریه های« شخصیت جنایی» و « آستانه بزهکاری» مبدل گردید و مشخص شد که وراثت اگرچه دارای اصالت درجه اول نیست و علت تامه برای بزهکاری محسوب نمی شود، اما بدون ارتباط و تاثیر نمی باشد و می تواند در شخصیت بزهکار اثر گذارد؛ به گونه ای که «زمینه» وی را خیلی سست تر و ناپایدارتر می سازد و بدین سان، آستانه بزهکاری وی را به نحوی مستقیم پایین می آورد و شخص را در شکل گیری و تحول شخصیتش و همچنین در برابر تاثیرات جرم زای محیطی، حساس تر می کند. در سال های اخیر نیز تحقیقی توسط ریچارد دوگوال بر روی خانواده ی جوک که افرادی تبهکار بودند انجام گرفت. او در این تحقیق وجود رابطه بین رابطه بین عوامل ارثی و بزهکاری را مورد تاکید قرار داد.
این مسئله در سده ی نخست هجری قمری، حدود سیزده سده قبل از سده 19 میلادی، در بین پیروان دین اسلام مطرح گردید و اسلام، نه از طریق زیست شناسی و مطالعه ی علمی و تجربی، بلکه از طریق وحی مبتنی بر علم نا متناهی آفریدگار یگانه، به چنین مسئه ای پاسخ داده است. البته تحقیق های زیست شناسی جنایی سده 19 به بعد، آن را تفسیر و زوایای بیشتری از آن را روشن کرده است.
اسلام به نقش وراثت و اهمیت آن در شکل گیری ساختار شخصیتی افراد، به دور از اعتقاد به اصالت و یا عدم تاثیر گذاری آن، توجه داشته و آن را زمینه بسیاری از سعادت ها و شقاوت ها معرفی کرده است. در روزگارانی که بشر اطلاعات چندانی از زیست شناسی، علم ژنتیک، توارث، چگونگی پیدایش جنین و انتقال خصوصیات والدین به نسل جدید را نداشت، معارف وحیانی و ربوبی اسلام با لسان آیات و روایات و تعابیر بسیار ساده و روان، اذهان اندیشمندان را به سوی موضوعات مهمی در این باره رهنمون ساخت و صاحبان اندیشه را نسبت به وجود موضوعاتی از قبیل توارث و تاثیر آن در خلقت انسان و بقای نسل، کوچک و ذره بینی بودن عامل باور کننده در مرد( اسپرم)، انتقال خصوصیات والدین از طریق وراثت تغییر وضع ژن ها و ایجاد جهش در ترکیب ژنتیکی فرد آگاه ساخت.
نقائص خلقت آدمی هرچند که با رفتار مجرمانه بی ارتباط نیستند، ولی نمی توان به طور حتم آن ها را زمینه ساز رفتار مجرمانه دانست.در حال حاضر هیچ پژوهشگری وجود ژن جرم زا یعنی ژنی که مجرمین را از دیگران متمایز سازند، تایید نمی کند. هرچند برخی تحقیقات بر نقش احتمالی عوامل ژنتیکی در تعیین پدیده ی مجرمانه تاکید دارند.
اندیشمندان و محققان در طول زمان، به تدریج به این موضوعات توجه پیدا کردند و با متمرکز کردن سعی خویش بر روی آن به نتایج گران بها و ارزنده ای نیز دست یافتند و تحولات بزرگی را بر اساس آن ایجاد کردند.
2-1-2 تاثیرشکل ظاهری و آناتومی بدن زنان در بزهکاری وتفاوت های زیستی آن ها با مردان
توجه به شکل ظاهری افراد و تقسیم بندی آنها بر اساس آناتومی بدن، در قالب مطالعات تیپ شناسی قابل ارزیابی است. از پیشگامان این نظریه می توان به “ویلیام شلدون” و “کراچمر” اشاره کرد که به تاثیر ریخت بدنی افراد در رفتار آنان و نیز تاثیر آن در پدیده مجرمانه پرداختند. شلدون در تحقیقی که به عمل آورد متوجه شد که سه تیپ شخصیتی را می توان در بین افراد جامعه، شناسایی کرد که عبارتند از:
الف؛ اندرومورف –Endomorphe: افرادی که از لحاظ فیزیکی چاق، شکم پرست و خونگرم هستند.
ب؛ مزومورف –Mesomorphe: افرادی که ورزشکار، خوش اندام، با انرژی و حادثه جو می باشند.

مطلب مرتبط :   تجارت بین الملل

دانلود پایان نامه

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوندبرای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  40y.ir  مراجعه نمایید.

رشته حقوق همه گرایش ها : عمومی ، جزا و جرم شناسی ، بین الملل،خصوصی…

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

ج؛ اکتومورف –Ectomoreohe: افرادی که لاغر و ظریف، باهوش و درون گرا می باشند.
شلدون معتقد بود که تمایل مزومورف ها برای ارتکاب جرم بیشتر از دو گروه دیگر است.البته باید توجه نمود که تحقیقات اخیر جرم شناسی ثابت می کند که به طور قطع نمی توان گفت افرادی که فیزیک و اندام خاص دارند حتما بزهکار خواهند شد و یا همه ی بزهکاران دارای اندام خاصی هستند.

اگر به نرخ بزهکاری زنان و مردان و همچنین ساختار جرائم آن ها نگاهی بیاندازیم خواهیم دید عوامل زیستی در وقوع آن جرائم بی تاثیر نیستند. چرا که مردان معمولا جرائم خشن را زیاد مرتکب می شوند. در این زمینه سوالاتی مطرح است از جمله اینکه چرا زنان در وقوع جرائم پنهان کاری می کنند؟ چرا نرخ قتل و ضرب و جرح در مردان زیادتر است؟ چرا در برخی جرائم مثل سقط جنین و نوزاد کشی، زنان به طور غیر قابل باوری در مقایسه با سایر جرائم آمار بالایی را به خود اختصاص داده اند، آیا بدون توجه نمودن به ویژگی های زیستی زنان و مردان می توان به این سوالات پاسخ داد؟ مسلماً پاسخ منفی است. بر اساس رویکرد زیست شناختی مهمترین دلیل و انگیزه ی بزهکاری توانایی های بیولوژیکی و فیزیولوژیکی است. زنی که به خاطر ضعف فیزیکی فاقد توانایی لازم برای عرض اندام کردن در محیط بزهکاری است مسلماً تمایل دارد که با مخفی کاری و با تمرکز نمودن به سایر خصوصیات فیزیولوژیکی خود مانند فریب کاری و حیله گری دست به ارتکاب جرائم بزند. در هر جرمی که از زنان و مردان روی میدهد، یک دلیل و انگیزه ی زیستی که ناشی از خصوصیات بیولوژیکی و فیزولوژیکی او باشد مشهود است.
از نظر زیست شناسی این امر ثابت شده است که زنان توانایی جسمی جندانی در مقایسه با مردان ندارند. بنابراین نمی توانند مانند آن ها به مقابله، ستیز و برخورد با دیگران بپردازند. بالطبع تمایل چندانی هم به درگیر شدن و برخورد با دیگران در جرائمی که نیاز به نیروی بدنی قوی داشته باشند ندارند. به همین دلیل است که زنان بیشتر گرایش به جرایم آپارتمانی دارند که نیاز به اعمال خشونت و نیروی بدنی ندارند.
هرچند زن و مرد از لحاظ ژنتیکی بسیار مشابه یکدیگرند، اما بین آن ها تفاوت های چشم گیری از لحاظ زیستی و کارکردی وجود دارد. توماس از جامعه شناسان معاصر با تبیین تفاوت های زیستی دو جنس بر این باور است که زنان به خاطر ساختار بدنی آناولیکی تمایل به حفظ چربی بدن خود دارند. در حالیکه مردان به خاطر ساختار بدنی کاتاولیکی تمایل به کاهش چربی بدن دارند. همین تفاوت باعث می شود که مردان فعال تر و زنان منفعل تر گردند. بنابراین ویژگی های زیستی نقش مهمی در گرایش افراد به بزهکاری دارد. یکی از تفاوت های دیگر زنان و مردان در زمینه پرخاشگری است. پسران به لحاظ گفتاری و جسمانی بیشتر از دختران پرخاشگر هستند. و همین امر امکان درگیر شدن آنها در فعالیت های درگیرانه را مهیا می کند.از دیگر تفاوت های زن و مرد تفاوت عضلات آن ها است. عضلات یک مرد بالغ چهل درصد بیشتر از زن هم سن اوست. قدرت بدنی یک پسر 18 ساله دوبرابر نیروی بدنی یک دختر 18 ساله است. به همین دلیل مردان از توانایی جسمانی و فیزیکی بالایی نسبت به زنان برخوردارند و راحت تر می توانند در فعالیت های درگیرانه یعنی آن چیزی که در وقوع برخی جرائم لازم و حتمی است حضور پیدا کنند. با توجه به تفاوت های زیستی بین دو جنس می توان به خوبی تاثیر آن را در بزهکاری مشاهده نمود. به خاطر ضعف ها و توانایی های زیستی است که نرخ بزهکاری زنان و مردان همواره در نوسان است. هرچند برخی از جرم شناسان هیچ اعتقادی به تاثیر عوامل زیستی در پدیده ی بزهکاری ندارند و سایر عوامل مانند مسائل اجتماعی و روانی و حتی نهاد های دستگاه عدالت را موثر در بزهکاری می دانند. بنابراین می توان گفت که نظریه های مبتنی بر دیدگاه زیست شناسی معتقدند که از لحاظ روان شناختی ماهیت زن با رفتار مجرمانه متناقض است.
یکی از اولین تلاش های تحقیقاتی برای توضیح رفتار مجرمانه ی زنان، توسط سزار لمبروزو صورت گرفته است. او با تکیه بر ویژگی های جنسی و شکل ظاهری و ساختار ژنتیکی زنان معتقد بود که افراد مجرم دارای ویژگی های متمایز از سایر افراد جامعه می باشند. مثلا این مجرمین دارای سر و سینه ای برجسته و آرواره ای برآمده می باشند. از نظر او انسان جنایت کار در اجتماعات تحول یافته ما تجدید حیات انسان وحشی بی سر و سامان اولیه است. انسان جنایت کار از نظر او میل طبیعی بسیار شدیدی به ارتکاب جرم دارد.
لمبروزو اولین تحقیق علمی راجع به بزهکاری زنان را انجام داد. او در رابطه با بزهکاری زنان معتقد بود: « اگر به طبیعت و ماهیت زن توجه کنیم، خواهیم دید که او انسانی منفعل است.»
او زنان بزهکار را از نظر زیست شناختی بیشتر به مردان شبیه می دانست تا به زنان دیگر. از نظر او ماهیت بیولوژیکی زنان در حالت کلی مخالف با ارتکاب جرائم بوده و در نتیجه بزهکاری زن یک استثناء است، چراکه برخلاف طبیعت بیولوژیکی خود عمل کرده است. وی معتقد بود که مجرم بالفطره زن با مجرم بالفطره مرد هیچ تفاوتی ندارد. «حسادت، فریب کاری، حیله گری و اغواگری از خصایص چنین افرادی است.»
اساس عقیده لمبروزو درمورد زنان بزهکار این بود که اصولا زنان جانی از مردان مشابه کمیاب ترند، چراکه زنان به علت دارا بودن غریضه ی مادری، ضعف جسمانی و هوشی و دل رحمی، کمتر به ارتکاب جرم مبادرت می نمایند و علت اصلی بزهکاری زنان در حقیقت « دغدغه های جنسی» می باشند.
« لمبروزو و فرور اظهار می دارند زنان ذاتاً نسبت به مردان محافظه کارترند و همین محافظه کاری آنان باعث می شود که بیشتر از مردان پیرو قانون بوده و کمتر مرتکب جرم می شوند.»