فراز و فرودهای جایگاه عاشق و معشوق در هر دوره تغییر- قسمت ۲۳

فایل های دانشگاهی

۴ـ ۱ـ ۲ـ ۱ ویژگی های عشق در دوره­ نخست

 

در یک نگاه کلّی ویژگی­های عشق در دوره­ نخست عاشقانه­سرایی نیما از قرار زیر است:

 

الف ـ عشق مادّی و زمینی است.

 

دوره­ نخست سروده­های عاشقانه نیما مربوط به سال­های آغاز جوانی شاعر است. نیما در این سال­ها شیفته­ی دختری به نام هلنا می­ شود و به او عشق می­ورزد، ولی دختر مذهب دیگری دارد و حاضر به ترک دین خود نیست. سرانجام نیما قادر به ازدواج با او نمی­ شود. او پس از این عشق پر شور به کوه می­گذارد و در آنجا دل به مهر دختر کوچ­گرد و چادرنشینی به نام صفورا می بندد. صفورا نیما را بیش از پیش با طبیعت مأنوس می­سازد، امّا سرانجام او نیز حاضر نمی­ شود زندگی ایلی و چادرنشینی خود را رها و در شهر با نیما زندگی کند. ناکامی در­این عشق پرشور، نیما را به وادی شعر کشاند؛ «در آن سن من شاعر نبودم، چند سال بعد بدبختی شروع شد. عاشق دختر روحانی و ساده­ای شدم و دیگر هر که هر چه به من می­خواند، باطل بود. خودم را به خودم تسلیم کرده، کاملاً شاعر شده بودم» (یوشیج، ۱۳۶۸: ۲۷۸).
منظومه­ی «افسانه» را می­توان از نخستین انعکاس­های تجربه شکست عاطفی نیما دانست. این منظومه شامل گفتگوی شاعر و «افسانه» ا­ست، نیما در این منظومه از عشقی مادّی و زمینی سخن می­گوید:
«افسانه، گاه در نقش عشق ظاهر می­ شود، گاهی سایه­ی است که همگام شعر است، زمانی به صورت تقدیری ناگزیر جلوه می­ کند و بالاخره یک معمّاست، بادی سرد است، قلبی پر گیر و دار است، قطره­ای اشک است و عجیب­تر اینکه شیطانی رانده ز هر جاست!» (بابا چاهی، ۱۳۸۴: ۸۳)
سرگذشت منی ای فسانه
که پریشانی و غمگساری؟
یا دل من به تشویش رانده
یا که دو دیده­ی اشکباری
یا که شیطان رانده ز هر جای؟
(یوشیج: ۵۴)
هوشنگ گلشیری درباره کیستی «افسانه» می­نویسد: «گاه اشک از چشم شاعر می­سترد، گاه نیز با شادمانی شاعر شاد می­ شود، امّا زمانی نیز جلوه­ای متضاد می­گیرد. هیولایی می­ شود سیاه و مهیب و شرربار که شاعر از بیم او فریاد می­کشد، یا شیطانی است رانده ز هر جا … پس افسانه هم جلوه­های زیبای زندگی است و هم جلوه­های زشت آن: زندگی و مرگ» (ر.ک مجلّه مفید، گفت­و گو­ی هوشنگ گلشیری و سیمین دانشور، شماره مسلسل ۱۳ .).

 

ب ـ عشق فریبنده است

 

مثنوی بلند «قصّه­ی رنگ پریده» از نخستین سروده­های نیماست که در حقیقت سرگذشت عاطفی او را شرح می­دهد. «قصّه­ی رنگ پریده» ماجرای رویارویی شاعر و عشق است:
من ندانم با که گویم شرح درد
قصّه­ی رنگ پریده، خون سرد؟
هر که با من همره و همخانه شد،
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصّه­ام عشّاق را دلخون کند،
عاقبت خواننده را مجنون کند …
(یوشیج: ۱۹)
در این سروده، شاعر عشق را فریبکار و دغلباز معرّفی می­ کند که برای به دام انداختن شاعر دست به هر اقدامی می­زند. و سرانجام او را مبتلا می­ کند، شاعر لباس عشق بر تن می­ کند و عاشق نام می­گیرد:
عشق کز اوّل مرا در حکم بود
آنچه می­گفتم بکن، آن می­نمود
من ندانستم چه شد کان روزگار
اندک اندک برد از من اختیار
(یوشیج: ۲۴)
من ز مرگ و زندگی­ام بی­نصیب
تا که داد این عشق سوزانم فریب
سوختم تا عشق پر سوز و فتن
کرد دیگرگون من و بنیاد من
(یوشیج: ۳۹)

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

 

 

ج ـ عشق با غم همراه است.

 

نیما به تبعیّت از اندیشه­ای متعـارف درباره عشـق، ثمره­ی آن را چیزی جز درد و رنج و محنت نمی­داند:
چون که در من سوز او تأثیر کرد
عالمی در نزد من تغییر کرد
عشق کاوّل صورتی نیکوی داشت،
بس بدی­ها عاقبت در خوی داشت
روز درد و روز ناکامی رسید
عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
(یوشیج: ۲۲)
شاعر عشق را مورد خطاب قرار می­دهد و زندگی با او را سراسر غم و اندوه می­داند:
لیک ای عشق این همه از کار تُست
سوزش من از ره و رفتار تُست
زندگی با تو سراسر ذلّت است
غم، همیشه غم، همیشه محنت است
هر چه هست از غم به هم آمیخته­ست
و آن سراسر بر سر من ریخته­ست.
(یوشیج: ۳۷)
شاعر چنین تعریفی از عشق ارائه می­دهد. در عین حال غم و عشق را لازم و ملزوم یکدیگر می­داند:
عاشقم من، عاشقم من، عاشقم
عاشقی را لازم آید درد و غم
(یوشیج: ۳۵)
نیما می­گوید که غم عشق را با تمام سختی­ها و محنت­هایش دوست دارد:
من یکی خونین دلم شوریده حال،
که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست،
گرچه دانم دشمن سخت من اوست.
(یوشیج: ۳۰)
و در پایان چنین نتیجه می­گیرد که:
آفت جان من آخر عشق شد
علّت سوزش سراسر عشق شد
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد
عشق را بازیچه نتوان فرض کرد
. (یوشیج: ۴۰)

 

د- مناظره عاشق و معشوق

 

یکی از ویژگی­های شعر عاشقانه نیما، ایجاد بستری برای گفتگوی دو سویه عاشق و معشوق است، نیما با ایجاد این فضا در حقیقت تلاش می­ کند شعرش را از تأثیر ذهنیّت سنّتی حاکم بر شعر برهاند، زیرا «سمت اصلی ذهن او، درک حضور انسان و جذب ارزش­های نو، و در مقابل، نفی گذشته و ارزش­ها و عادات و گرایش­های مبتنی بر نفی است» (مختاری، ۱۳۷۲: ۲۱۳).
نیما بر­خلاف شعرای کلاسیک که در اوج عاشقی و دلباختگی به معشوق، متکلّم وحده ی بیان احساسات و حالات عاشقی خود بودند و معشوق مجالی برای بیان احساسات خود نداشت؛ برای معشوق خود زمینه­ بیان مستقیم و بی­واسطه عواطف و احساسات را فراهم می­آورد واین مناظره­ی عاشقانه بیان کننده دو سویه بودن عشق نیز است.