جستجوی مقالات فارسی – معناشناسی واژه حکمت به روش ایزوتسو در نهج البلاغه- قسمت ۷

پایان نامه های کارشناسی ارشد سری 1

ما این کتاب را بر تو نازل کردیم تا مطابق با آن‌چه الله بر تو آموخته به حق اجرا کنی و جانبدار خیانتکاران نباشی.﴾
بدین ترتیب آن‌گاه که خداوند می‌فرماید به او کتاب و حکمت آموختیم یعنی به او قانون و توان اجرای قانون عطا کردیم.
در نهج البلاغه نیز باتوجه به کلمه تلاوت که برای قرآن کریم کاربرد دارد می‌فهیم که منظور حضرت از کلام زیر حکم و دستورات قرآن است:
«أتلو علیکم الحکم فتنفرون منها ، و أعظکم بالموعظه البالغه فتتفرّقون عنها ، و أحثّکم على جهاد أهل البغى فما أتى علیّ آخر قولی.»[۲۲۰]
بخصوص که در دو مورد هم در نهج البلاغه واژه حکیم با ذکر (قرآن) آمده است:
۱ـ «انّ مِنْ عَزائِمِ الله فی الذِّکْرِ الْحَکیم، الَّتی عَلَیها یشْبُ و یعاقِبُ، وَلَها یرْضی وَ یسْخَطُ،‌اَنَّهُ لاینْفَعُ عَبْداً و اِنَّ اَجْهَدْ نَفْسَهُ و اَخْلَصَ فِعْلَهُ اَنْ یخْرُجَ مِنَ الدُِنیا…»[۲۲۱]
۲ـ «اعْلَمُوا عِلْماً یقیناً اَنَّ الله لَمْ یجْعَلْ لِلْعَبدِ و ان عَظُمَتْ حیلَتُهُ، واشتَدَّتْ طَلِبَتُهُ، و قویِتْ مَکیدتُهُ اکثرَ مِمّا سُمِّی لَهُ فی الذِّکْرِ الحَکیم، والعارفُ لِهذا، العامِلُ به، اَعْظَمُ النّاسِ راحَهً فی منفعَهٍ، و التّارِکُ لَهُ الشّاکُّ فیهِ اَعْظَمُ النّاس، شغلاً فی مَضَرَّهٍ…»[۲۲۲]
و نیز حکمت همانطور که ذکر شد از صفات ذکر شده خود این کتاب در قرآن و نهج البلاغه است:
«فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِیقِ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ، وَالنُّورِ الْمُقْتَدَی بِهِ. ذلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَلَنْ یَنْطِقَ، وَلَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ: أَلاَ إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا یَأْتی، وَالْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی، وَدَوَاءَ دَائِکُمْ، وَنَظْمَ مَا بَیْنَکُمْ».
گاهی‌ مراد از کتاب‌، آیین‌ و قانون‌ عدل‌ است‌ که‌ به‌ همراه‌ حکمت‌، پایه‌های‌ سعادت‌ و بهروزی‌ جامعه‌ را تشکیل‌ می‌دهد. به‌ طور مثال‌ خداوند در آیات‌ ۴۸ آل‌عمران‌ و ۱۱۰ مائده‌ فرموده‌ است‌ که‌ به‌ عیسی‌ (ع‌)، کتاب‌، حکمت‌، تورات‌ و انجیل‌ را تعلیم‌ داده‌ است‌ که‌ ظهور این‌ آیات‌ بر این‌ مطلب‌ دلالت‌ دارد که‌ کتاب‌ از نظر مفهومیی همیشه‌ معادل‌ تورات‌ و انجیل‌ یا قرآن‌ کریم‌ نیست‌ بلکه‌ مفهومی‌ عام‌تر و یا احیاناً خاص‌تر دارد

  1. ۱٫ ۳٫ حکمت الزام به حق و اطاعت از محق است.

امام هم‌چنین حکمت را مطابقت کلام با حق و واقع تعریف کرده‌اند:
«رأس الحِکْمَهِ لُزومُ الحَقَّ و طاعَهُ المُحِقّ» «ریشه‌ی حکمت ملازمت حق و پیروی از حقیقت است»[۲۲۳]
حکمت توجه و نظر کردن به حقیقت گفته‌ها و حقیقت آن‌ها است و نه گوینده آن‌ها:
«خُذِ الحِکْمَه مِمَّن اتاکَ بِها واُنْظُرْ اِلی ماقالَ ولاتَنْظُرْ الی مَنْ قال»«حکمت را از هر کس فراگیر و ببین چه می‌گویند و مبین که چه کسی می‌گوید»[۲۲۴]
علامه طباطبایی در تعریف حکمت می‌گوید:
«پس حکمت عبارت است از قضایاى حقه‌اى که مطابق با واقع باشد، یعنى به نحوى مشتمل بر سعادت بشر باشد، مثلاً معارف حقه الهیه درباره مبداء و معاد باشد، و یا اگر مشتمل بر معارفى از حقایق عالم طبیعى است معارفى باشد که باز با سعادت انسان سروکار داشته باشد، مانند حقائق فطرى که اساس تشریعات دینى را تشکیل مى‌دهد.»[۲۲۵]
یؤتی الحکمه من یشاء کلمه ایتاء که مصدر یؤتی است به معنای عطا کردن است، و کلمه حکمت به کسره حاء بر وزن فعله است، که وزنی است مخصوصا افاده نوع، یعنی دلالت بر نوع معنائی می‏کند که در این قالب در آمده پس حکمت به معنای نوعی احکام و اتقان و یا نوعی از امر محکم و متقن است، آن چنان‌که هیچ رخنه و یا سستی در آن نباشد، و این کلمه بیشتر در معلومات عقلی و حق و صادق استعمال می‏شود، و معنایش در این موارد این است که بطلان وکذب به هیچ وجه در آن معنا راه ندارد. و این جمله دلالت دارد بر این‌که بیانی که خدا در آن بیان حال انفاق و وضع همه علل و اسباب آن را و آثار صالح آن در زندگی حقیقی. پس حکمت عبارت است از قضایای حقه‏ای که مطابق با واقع باشد، یعنی به نحوی مشتمل بر سعادت بشر باشد، مثلاً معارف حقه الهیه درباره مبدأ و معاد باشد، و یا اگر مشتمل بر معارفی از حقایق عالم طبیعی است معارفی باشد که باز با سعادت انسان سروکار داشته باشد، مانند حقائق فطری که اساس تشریعات دینی را تشکیل می‏دهد.[۲۲۶]

  1. ۱٫ ۳٫ حکمت شَجَر ه‌ای روییده از دل[۲۲۷]

و نیز امام حکمت را شَجَره‌ای روییده از دل نام برده و در وصف آن این‌گونه می‌فرمایند:
«الحِکْمَه شَجَرهُ تَنْبُتُ فی القَلْبْ و تُثْمِرُ عَلَی اللِّسان؛
حکمت، درختی است که در دل بروید و میوه‌هایش بر زبان پیدا گردد»[۲۲۸]
هرکه به حکمت گویا شود دارای شرف و بزرگی روح می‌شود:
«مَن لَهِجَ بالحِکمَهِ شَرَّف نَفْسَهُ؛[۲۲۹]
هرکه به حکمت گویا گردد خود را شخصیت داده است».
ایمان و تقوای حقیقی در حقیفت همان حکمت است بلکه از شرایط الزامی آن، که گویا مترادف آن شده، در حقیقت چهره و سیمای ترسیم شده از متفین و اهل ایمان همان سیمای حکیمان واقعی است و وصفی از خود حضرت است، در خطبه متقین۲واژه ایمانا فی یقین در حقیقت همان حکمت است، هم‌چنین واژه علم نافع و علما فی حلم که باتجه به عبارات قرینه در کلام مولا منظور همان حکمت است:
«فَالْمُتَّقُونَ فِیهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَمَلْبَسُهُمُ … وَوَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَی الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ … فَمِنْ عَلاَمَهِ أَحَدِهِمْ أَنَّکَ تَرَی لَهُ قُوَّهً فِی دِینٍ، وَحَزْماً فِی لِیٍن، وَإِیمَاناً فِی یَقِینٍ، وَحِرْصاً فِی عِلْمٍ ، وَعِلْماً فِی حِلْمٍ، وَقَصْداً فِی غِنیً، وَخُشُوعاً فِی عِبَادَهٍ …»[۲۳۰]
و نیز در نهج البلاغه ایمان مستقر و ایمان یقینی همان حکمت است، همان‌گونه که حضرت در کلام حکمت را از شاخه ایمان یقینی برشمرده‌اند:
«أقسام الایمان”:” فَمِنَ الْإِیمَانِ مَا یَکُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِی الْقُلُوبِ، وَمِنْهُ مَا یَکُونُ عَوَارِیَ بَیْنَ الْقُلُوبِ وَالصُّدورِ، (إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ)، فَإِذَا کَانَتْ لَکُمْ بَرَاءَهٌ مِنْ أَحَدٍ فَقِفُوهُ حَتّی یَحْضُرَهُ الْمَوْتُ، فَعِنْدَ ذَلِکَ یَقَعُ حدُّ الْبَرَاءَهِ.»[۲۳۱]

  1. ۱٫ ۳٫ علم الهی و علم غیب و علم دین وعلم لدنی همان حکمت است:

گرچه علم اکتسابی و تجربی ابزاری است برای شناخت حکمت:
«بِالعِلْم تُعْرَفُ الْحِکْمَه» به دانش، حکمت شناخته می‌شود[۲۳۲] «وبِالعِلْم تَکون الحیاه» و به دانش زندگی وجود می‌یابد.[۲۳۳]
با حکمت حجاب‌های اندیشه و علم گشوده می‌‌شود، زیرا گاه علم و اندیشه سبب کبر و غرور و یا وسیله دنیاطلبی و تفاخر بر بندگان خدا می‌شود و لذا خود نوعی حجاب و وسیله پوشاندن فطرت پاک انسانی می‌شود ولی حکمت چون با فروتنی و خشوع و بدست می‌آید موجب رفع موانع وحجاب‌هایی می‌شود که با علم ممکن است نصیب انسان شود.
«بالحِکْمَه تکشف الغطاءالعِلْم؛
حجاب‌های علمی با حکمت گشوده می‌شود»[۲۳۴]

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.